س
SIRAF

خاطرهٔ پیرمرد ماهیگیر سیراف

خاطرهٔ پیرمرد ماهیگیر سیراف
✎ امیرحسین مومنی ◷ ژانویه ۱۳, ۲۰۲۶ ◔ ۳ دقیقه مطالعه

پدربزرگم می‌گفت وقتی بچه بود، صدای چوب‌های لنج‌ها که به اسکلهٔ سیراف می‌خورد، ساعتی از سحر شروع می‌شد و تا ظهر ادامه داشت. می‌گفت دریا برای مردم این بندر فقط یک منظره نبود؛ نان بود، شغل بود، و بخشی از هویت‌شان.

او از پیرمردهای محله می‌شنید که زمانی، سال‌ها پیش از دوران او، سیراف یکی از بندرهای پررفت‌وآمد خلیج فارس بوده و کشتی‌ها از راه‌های دور به اینجا می‌آمدند. آن قصه‌ها سینه‌به‌سینه به نسل ما رسیده، حتی اگر خیلی از جزئیاتش امروز فراموش شده باشد.

حالا که به ساحل سیراف نگاه می‌کنم، هنوز می‌توانم صدای آن لنج‌های خیالی را در ذهنم بشنوم.